فريد الدين العطار النيسابوري

257

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر پديد آيى به هستى يك نفس * تير باران آيدت از پيش و پس تا تو هستى رنجِ جان را تن بِنِه * صد قفا را هر زمان گردن بِنِه گر تو آيى خود به هستى آشكار * صد قفات از پى در آرد روزگار . الحكاية و التمثيل شيخ بوبكرِ نشابورى به راه * با مريدان شد برون از خانقاه شيخ بر خر بود با اصحابُنا * كرد نا گه خر مگر بادى رها شيخ را زان باد حالت شد پديد * نعره‌اى زد جامه بر هم مىدريد هم مريدان هم كسى كان ديد ازو * هيچ كس فى الجمله نپسنديد ازو بعد ازان كرد آن يكى از وى سؤال * ك « اخر ، اينجا در ، كه كرد اى شيخ ! حال ؟ » گفت « چندانى كه مىكردم نگاه * بود از اصحاب من بگرفته راه بود هم از پيش و هم از پس مريد * گفتم الحق كم نيَم از بايزيد همچنين كامروز خويش آراسته * با مريدانم ز جان بر خاسته بى شكى فردا خوشى در عزّ و ناز * در روَم در دشتِ محشر سر فراز